ابراهيم عاملي ( موثق )
228
تفسير عاملي ( فارسي )
ديدم با جمال ، گورى چند در پيش گرفته ميگريست و اين بيتها مىخواند : و كان الصّبر خيرا مغبّة و هل جزع يجدي عليّ فاجزع . الى آخر « 1 » او را گفتم : چه مصيبتى تو را رسيده ؟ گفت : عجبتر مصيبتى . دو پسرك داشتم كه همهى سلوت دل من ايشان بودند . پدر ايشان روزى گوسفندى بكشت و كارد آنجا رها كرد و او برفت و من مشغول كارى شدم پسر مهترين كهترين را گفت : بيا تا من تو را بگويم كه پدرم گوسفند را چگونه كشت ؟ آنگه او را دست و پا ببست و بخوابانيد و كارد بر گلوى او بماليد و او را بكشت . چون من خبر يافتم بانگ برآوردم . بگريخت و بر كوه شد . پدر درآمد گفتم : چنين حالتى افتاد . پدر بطلب پسر رفت بسيار بگرديد آخر چون بازيافت او را شيرى دريده بود . پدر ساعتى بر سر او بود . آنگه بگرفت او را بازآورد . تشنگى در او عظيم كار كرده بود . ساعتى برآمد او نيز پيش خدا شد . همانروز پسركى ديگر داشتم طفل و من ديگ مىپختم تا مشغول شدم به كار اينان بنزديك ديگ رفت ديگ بيفكند و بر او ريخت و او نيز سوخته شد . اكنون من نشستهام چنين كه مىبينى . گفتم چگونه صبر مىكنى بر اين مصيبتها و جزع نمىكنى ؟ گفت : انديشه كردهام كه اگر صبر و جزع دو مرد بودندى كه با يكديگر آويختندى صبر غالبتر بودى . هم انس روايت كرده : كه در صحابهى رسول عليه السلام مردى بود كنيت او ابو طلحه و او پسرى داشت سخت نجيب و زنى داشت صالحه و عاقله نام او ام سليم اين پسر بيمار بود و ضعيف شد . شبى از شبها ابو طلحه به مسجد رفت به نماز پسر فرمان يافت مادر برخاست و كودك را در خانه برد و بنهاد و برخاست ديگ پخت و طعام راست كرد و مرد درآمد گفت : بيمار چون است ؟ گفت از امشب هيچ شب ساكتتر نبود . آنگه طعام پيش آورد تا نان بخوردند و جامهى خواب بياورد بخفتند و مرد خلوت ساخت با زن ، چون آخر شب بود مرد خواست تا بيرون شود زن گفت : يا ابا طلحه نه مىبينى فلانان را عاريه
--> ( 1 ) يعنى صبر كردم چون پايان او نيكو است و اگر بىتابى سودى داشت البته من هم بىتابى مىكردم .